تبليغاتX
تو را من چشم در راهم .....

تو را من چشم در راهم .....

عذر خواهی

سلام به همگي


از اينکه منو و وبلاگ عزيزمو تنها نميزارين ممنونم


ميدونم يه مدتي که نبودم شايد منو فراموش کنيد ولي

 اين دفعه آپ کردم که بگم هستم و خواهم ماند


راستشو که بخواين من حدوده يک ماهي است بد جوري

 ناراحتم


علت داره


علتشم اينه که من در دانشگاه قبول نشدم


ولي يه دوست بهم اميد داد که انشا الله سال بعد قبول

ميشم


اين روزها هم سرم به کار مشغوله

 
راستي تا يادم نرفته اينو بگم که من با دوستم که در

 پست قبلي گفته بودم آشتي کردم


از اينکه در اين پست شعر نگذاشتم معذرت ميخواهم


ولي يه تيکه از آهنگي که دارم گوش ميکنم مينويسم


عشقم عشقاي قديمي با اون قلباي صميمي


از دونه اشک عاشق گل ميکرد گل شقايق


ديگه چيزي براي گفتن ندارم


تايه پست پرتغالي ديگه                
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 1:21  توسط مرتضی  | 

سلام

باز دوباره اومدم

میدونم که میگین اه باز مرتضی آپ کرد کی حوصله داره بره بخونه

ولی خوب چی کار کنم

نمیشه وب خالی گذاشت

حالا هم آپ کردم که یه مسئله در رابطه با یه کسی بگم هم شعری گذاشتم که اومیدوارم خوشتون بیاد

یکی از دوستان هست که با ما قهره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته اینو بگم که تا حدودی تقصیره من بود چون بی معرفتی به خرج گذاشتم ]لبخند[

خوب چی کار کنم نمیشد که اونو تنها گذاشت

(منظورم از اونو یکی دیگست که خودش میدونه کیه)

بهش گفتما صبر کن ولی گوش نکرد و گذاشت و رفت

حالا هم اومیدوارم که هر چه سریعتر با من آشتی کنه

دیگه چشماتونوخسته نکنم شعرمو بنویسم

میمیرم برات

نمیدونستی میمیرم بی تو با بدون چشات

رفتی از ورق تو نمیدونستی که دل من بسته به ساز صدات

آرزو میکنم که نمیدونستی من میمیرم برات

عاشقم هنوز نمیخواستی که بمونی و بسازی به ساز دلم

گفتی من میرم تومیخواستی بری تا فردا باوره خوشگلم

برو راهی نیست تا فردا باوره خوشگلم

آره خوشگلم

سفرت بخیر

اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور

برو که رفتی بدون ما میرسی تا به یه دنبا دور

به یه دنبا دور

سفرت بخیر برو که شکستی ز من میتونی دوباره بساز

از دل شکسته و نا اومید و خسته باز برو

تو بازم برو

نمیخوام بیای

نمیخوام میونه تاریکی من تموم بشی

نمیخوام ازت

نمیخوام مثل یک شمع بسوزی تا تموم بشی

برو بزرگی من میخوام که فقط آرزوم بشی

آرزوم بشی......

تموم شد

راستی در رابطه با پست قبلی بگم که من رشتم فنی بود به خاطره این کنکورو دیر دادم

تا یه پست دیگه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 14:53  توسط مرتضی  | 

سلام به همگی

حالتون خوبه

بالاخره کنکورو دادم

آخیییییییییییییییییییییییییییییییش

حالا هم یه شعر گذاشتم

امیدوارم خوشتون بیاد

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم

یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش

اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد میشه تو اتیش عشقت گر گرفتن و بلد شد

اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش


+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 0:5  توسط مرتضی  | 

سلام

حالتون خوبه یه مدت نبودم چی کار کردید

ببخشید که نتونستم سر بزنم و جواب خوبی های شمارو بدم

حالا هم یه چندتا شعر یا غزل نمیدونم بهشون چی میگن اگه شما میدونید به من بگید  

براتون نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاد:

* تاروپود هستی ام بر باد رفت        اما نرقت عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم

**چه باخت پر لذتی باختن هستی خود در برابر مستی یک نگاه!

***پیمان بسته بودیم تا همیشه اما چه زود رسید عهد بسته بودیم تا همیشه باشیم حتی اگر....

****خوش به حال من و دریا غروب و خورشید     و چه بی زوق جهانی که مرا باتو ندید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 13:2  توسط مرتضی  | 

جواب سر بالا که دادی

جواب سر بالا دادی

 

خورشید

 

ماهی را بهانه کرد

 

که خود محو ستاره ها بود

 

حالا من

 

آرزو میکنم

 

آسمان

 

چادر شب ستاره ای اش را

 

از پیکر خاموش من

 

دریغ نکند

 

حالا من

 

به خود خدا قول داده ام

 

تا هر وقت که بخواهد

 

زیر بوته های باغچه تان پنهان شوم

 

و از آبی که به میخک ها میدهی سیر شوم

 

و اگر به هوس شاپرکی

 

زیر پایم بگذاری

 

صدایم در نیاید

 

که یکبار مرا زیر پا گذاشتی

 

جواب سر بالا که دادی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 0:31  توسط مرتضی  | 

عشق و دیوانگی

در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلتها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند ناگهان ذکاوت  ایستاد و گفت:«بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک»همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد که من چشم میزارم و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی ایستاد و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن:«یک....دو....سه....»همه رفتند تا پنهان شوند:لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد!

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد!

اصالت در میان ابرها مخفی گشت!

هوس به مرکز زمین رفت!

دروغ گفت زیر سنگی پنهان میشوم.اما به ته دریا رفت!

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد!

و دیوانگی مشغول شمردن بود :«هفتادونه....هشتاد....هشتادویک....».

همه پنهان شده بود به جزً عشق که مردٌد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.وجای تعجب هم نیست چون همه میدانیم که پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید :«نودوپنج...نودوشش....نودوهفت....»هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد:«دارم میام دارم میام.»و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود.چون تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی را پنهان شود.و لطافت را یافت که به شاخه ماه آویزان شده بود.

دروغ ته دریا .هوس در مرکز زمین.اصالت در میان ابرها ..... ویکی یکی همه را پیدا کرد.

به جز عشق.او از یافتن عشق نا اوید شده بود که حسادت در گوش هایش زمزمه کرد:«تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است».

دیوانگی شا خه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت هیجان زیاد آنرا در بوته ی گل رز فرو کرد .

و دوباره و دوباره تا از صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته بیرون آمد .با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشت هایش قطرات خون بیرون میزد.شاخ ها به چشمان عسق فرو رفته بود.واو نمی توانست جایی را ببیند.او کور شده بود.

دیوانگی گفت:«من چه کار کردم ؟چگونه میتوانم تو را درمان کنم؟»

عشق پاسج داد:«تو نمیتوانی مرا درمان کنی. اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من شو».

و این گونه است که از ؟آن روزبه بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست!!! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 23:46  توسط مرتضی  | 

حرفای تو

دو تا حیرون منو تو..............

             دو تا عاشق منو تو...................

با قدمات جاده عشقو اندازه کردی

              تو شهر عشق حرفای تازه ز د ی

        حرفهایی که طعم تلخ جدایی         

                        تورو شیرین کرد و منوناراحت

                   از روزی که جدا شدی حرفاتم از یاد رفته

                                     ای کاش این حرفها ادامه داشت

                     

ای کاش هنوز پیش من بودی

به امید آن روز

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 15:43  توسط مرتضی  | 

دوری تو.............

ای کاش اینک در کنارت بودم و هردو باهم از این باران سیراب می گشتیم!

     ای کاش اینک در اغوش گرم و مهربانت همراه این باران می گریستم ودستان 

     نوازشگرت مرا تسکین می دادوآرامم می کرد!

      ولی تو نیستی.............

      تونیستی و من بارویاهایم تنها به تماشای اسمان گرفته نشسته ام!

      ای که شانه هایت گرم ترین جای ممکن.

      ای که نوازش هایت لذت بخش ترین خوبی ها.

       تورا می شناسمت و با تمام وجود خسته به دنبالت هستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 0:43  توسط مرتضی  | 

آنهایی که زندگی را بستر گلهای سرخ میدانند از خارهای گل شکایت دارند و آنهایی که زندگی را  خار میدانند از نبود گل شکایت دارند

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 11:10  توسط مرتضی  | 

دوباره تنها شدم …..

آری امروز به یاد پرنده ای افتادم که تنها شده و دنیا روبه چشم خار میبینه....

ای کاش میشد به کسی اعتماد کرد به وجود کسی ایمان داشت......

چرا آدما بعضی وقتا خودشونو از وجودمون خالی میکنند

چرا وقتی به کسی نیاز داری خودشو از وجودت خالی میکنه

آری امروز روزی بود که من خودمو دوباره تنها حس کردم روزی که به وجود آدما شک کردم...

 


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 11:58  توسط مرتضی  | 

سلام به برو بچ ...

یه لطفی کنید و در نظر سنجی در پایین شرکت کنید...

مرسی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 0:7  توسط مرتضی  | 

عشق=ثروت و موفقیت

اینم مطلبی جالبی که قولشو داده بودم در رابطه با عشق....

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند. هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 16:8  توسط مرتضی  | 

سلام به برو بچ

حالتون خوبه ببخشید که چند روزه آپ نیستم

چون کا ر داشتم از این به بعدم شاید پنجشنبه ها بتونم آپ کنم چون فصل امتحاناستو ما هم سرمون گرمه.....

اگر شعر خوبی هم پیدا کردم براتون مینویسم

پس تا طلوعی دوباره خدا حافظ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 23:35  توسط مرتضی  | 

تنهایی

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:10  توسط مرتضی  | 

دیگه از حالو حوای شعرو عاشقی امدم بیرون..

چون دیگه برام مهم نیستند...

حالا خاطرات خودمو مینویسم..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:20  توسط مرتضی  | 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دسته دعا بردن

همه آرزوها با رفتن تو مردن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:27  توسط مرتضی  | 

وقتی تو به دنیا اومدی بارون می امد

ولی تو آسمون ابری نبود

اونا اشکای فرشته ها بودن

چون یکی از اونا کم شده بود..

تقدیم به...........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:4  توسط مرتضی  | 

چون آدمک زنجیر به دست و پایم

از پنجره تقدیر من کی رهایم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:43  توسط مرتضی  | 

در این دنیا تک و تنها شدم من

چون سایه های بی امان بازیچه دست زمان

در این دنیا ماندم چنان افسرده و حیران

سرگشته و نالان.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:41  توسط مرتضی  | 

معشوق سیاهی باش     

 در جهل و تباهی باش

در خلوت شبهایت   

محکوم به جدایی باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:39  توسط مرتضی  | 

عشق خیالی
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:6  توسط مرتضی  | 

اگر ماهی بشی تو آب و دریا

                                            اگر آهو بشی تو دشت و صحرا

به دنبالت می آیم هر جا که باشی

                                           نمی گزارم که دیگر از من جدا شی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:0  توسط مرتضی  | 

آه ای خدا ......

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:49  توسط مرتضی  | 

هزار سال به سوی تو می آيم...

افسوس!
هنوز دوری از من ای اميد محال...

هنوز دوري،آه!....از هميشه دورتری...هميشه ،اما در من کسی نويد می دهد....

که می رسم به تو...

شايد هزار سال ديگر....

صدای قلب تو را پشت آن حصار بلند هميشه می شنوم

هميشه به سوی تو می آيم

هميشه در راهم

هميشه می خوانم

هميشه با توام ای جان

هميشه با من باش

هميشه...

اما هرگز مباش چشم براه

هميشه پای آرزو رسيده به سنگ

هميشه خون کسی ريخته است بر در گاه

                                                                           فريدون مشيری

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 23:21  توسط مرتضی  | 

آخه تا کی تنهایی........

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 20:53  توسط مرتضی  |